تاریخ انتشار: ۳ اسفند ۱۳۸۵ - ساعت ۱۵:۲۰
بچه بوديم و جنگ زود بزرگمان كرد!*
كتاب «يكشنبه آخر» روايتي خواندني و پركشش از شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران، از نگاه دختري 14 ساله است كه در خانوادهاي پرجمعيت ـ 3 پسر و 5 دختر ـ و در خانهاي متعلق به خانواده، در شهر آبادان زندگي ميكنند. پدر، كارگر شركت نفت بوده كه در زمان روايت خاطره فوت شده است اما ياد او لابلاي سطور كتاب تكرار ميشود. خواهر بزرگ ازدواج كرده، در شيراز به سر ميبرد به همين دليل بخشي از خانواده با شروع جنگ، به عنوان «مهاجر جنگ» به شيراز نقل مكان ميكنند. فرزند پنجم خانواده ـ اسماعيل ـ در روز يكشنبه 27 مهر 1359 در خرمشهر به شهادت ميرسد و ياد و خاطرهاش بر فراز و فرود روايت قصه و عنوان كتاب خاطرات خواهرش مينشيند. برادر بزرگ ـ اسحق ـ و مادر در غياب پدر نقش محوري و ستون خانواده را دارند و مادر كه «نقشها و گلهاي لباسش شبيه صحرا و دشت است» همه غرور و اعتبار خانواده است. آنجا كه همراه سه فرزند خود، در آبادانِ اول جنگ ميماند تا اسماعيلش قرباني شود يا آنجا كه غرورش اجازه ماندن در منزل دامادش در شيراز نميدهد، و تن به اسكان حقارتآميز مهاجران جنگ در شيراز نيز نميسپارد و آشيانهاي ديگر براي فرزندانش در غربت فراهم ميكند؛ علاقه خانواده به زادگاه و وطن همه در نگاه مادر جاري است. سه خواهر، كه كوچكترين آنها راوي اين خاطره است ـ شهربانو، صديقه و معصومه ـ از زمان انقلاب داخل فعاليتهاي اجتماعي ميشوند و با شروع جنگ در بيمارستانهاي آبادان، شوش و مناطق محروم و روستايي خوزستان به امدادگري و خدمترساني مجروحان، رزمندگان، خانواده شهدا و روستائيان مشغول ميشوند تا خواهر كوچكتر در اين «كابوس جنگ» روايتگر نگاه انساني و پر افتخار آنها باشد.
اين خاطرات كه از يادداشتهاي روزانه و پراكنده نويسنده آن فراهم آمده، روايتي بيست ماهه از آغاز جنگ تا آزادي خرمشهر است. نزديكي نثر و تركيب خاطرات به روايت داستاني، آن را جذاب و پركشش كرده است. تصويرسازيهاي رنگين از طبيعت مردمان جنوب و توصيف حالات راوي ـ كه معمولاً با يادكردي از گذشته و ايام كودكي او همراه است ـ حكايتي خواندني فرا روي ما گشوده است. نويسنده درباره اولين ديدار خود از آبادان محاصره شده و خالي از سكنه مينويسد: «از كودكي فكر ميكردم همه چيز جان دارد و شبهاي بارانيِ زمستان دمپاييها و كفشها را از توي حياط جمع ميكردم و در راهپله ميگذاشتم و روي آنها يك پارچه ميكشيدم كه خيس نشوند و از تنهايي نترسند. آن روز فكر كردم كه چقدر خانهي كوچك ما تنهاست و چقدر از دوري ما رنج ميبرد.»
گرچه به زعم نگارنده در روايت اين خاطرات بسياري از مسائل مهم پيرامون راوي ـ كه ممكن بود بستري مناسب براي مطالعات اجتماعي، مردمشناسي و فرهنگ عامه از ايام آغازين جنگ را فراهم كند ـ ديده نشده، يا در جاهايي، بهويژه اوايل كتاب، قضاوتهاي عجولانه و سطحي نويسنده از اوضاع اجتماعي و سياسي زمان انقلاب، به كشش روايي آن آسيب زده، و نيز نبود توصيفهاي دقيق و موشكافانه از برخي مسايل متناسب با موضوع محوري كتاب، نظير پزشكان و پرستاران ـ پرسنل رسمي ـ در بيمارستانهاي زمان جنگ، جزو كاستيهاي آن است. اما در كل، آنچه بوجود آمده خواندني و قابل ملاحظه و استناد است و همين ويژگي، اين كتاب را در زمره آثار مناسب براي مطالعات تاريخي و فرهنگي جنگ قرار ميدهد.
ذكر اين نكته نيز ضروري است كه گرچه به لحاظ محتوا و مضمون، «روايت تاريخي» كتاب به «روايت داستاني» نزديك شده، اما بر خلاف برخي آثار مشابه، فاصله خود را با آن حفظ كرده است. آثاري كه با افراط در نزديك كردن خاطرهنويسي به «روايت داستاني»، براي خواندني كردن يك خاطره سعي در يافتن و برجسته كردن عناصر دراماتيكي و كشمكشهاي عاطفي در زندگي صاحبان خاطرات كردهاند، و از آنجا كه اين امر معمولاً بدون توجه به سطح و اهميت راوي خاطره صورت ميگيرد و در آن از بسياري وقايع اجتماعي و تاريخي چشمپوشي ميشود، به زعم نگارنده، به شناخت بستر تاريخي و اجتماعي جنگ صدمه جدي وارد خواهد كرد.
در اينجا به ناچار بايد اشاره كنم به اينكه اخيراً برخي از آشنايان حوزه پديدآوري كتاب جنگ، با منتسب كردن ابداع برخي روشهاي تدوين خاطرات به خود، مدعي «ساختارشكني» و ايجاد «سبك» شدهاند كه جاي بسي تأمل دارد (مأخذ). آنان حتي بدون توجه به شكلگيري طرح يك داستان در تخيل نويسنده و بدون آشنايي با ماهيت «روايت داستاني» و شخصيتپردازيها، با يافتن چند حكايت عاطفي در زندگي صاحبان خاطره، قائل به ايجاد «حالتي بين داستان و خاطره» هستند و حتي در مواردي متناقض، در عين حال كه اثر خود را در مسير مطالعات تاريخي ميدانند، اما با صدمه زدن به ماهيت اسنادي و استنادي خاطرات، و بدون توجه به چندگونگي و سطحبندي صاحبان خاطره، كه اخذ خاطرات از هر كدام را مسيري متفاوت ميطلبد، بر خلاف رويه انتشار متون قابل استناد تاريخي «عدم گوياسازي و مستند كردن مطالب در پاورقيها و پينوشتهاي خاطرات» را از امتيازات اينگونه خاطرهنگاري ميشمارند كه براي تبيين آن درنگي فراتر از حوصله اين يادداشت نياز دارد.
اما ميتوان مختصراً گفت كه خاطرات پيرامون يك واقعه، در زمان نزديك به آن دوران، به تناسب موضوع و پيشه صاحبخاطره، بستري براي مطالعات اجتماعي، سياسي، حتي اقتصادي، تبيين شرايط عقيدتي و ايدئولوژيكي اجتماع، مردمشناسي و فرهنگ عامه و در يك كلام «مطالعات فرهنگي» است كه پس از دورهاي نسبتاً طولاني و توأم با انباشت اطلاعات، اسنادي براي مطالعات تاريخي فراهم ميكند. در اين ميان حتي اصرار بر قرار داشتن اين منشورات در مسيري به نام «تاريخ شفاهي» براي برخي ناشناخته است.
اين نگارنده هنوز مجاب به وجود ماهيتي مستقل از تاريخ به نام «تاريخ شفاهي» نشده است و در حالي كه پيرامون ماهيت خود «تاريخ» مناقشه فراوان است و در مقام تعريف، جداي از وقايعنگاري، همگان بر سير حركت تكويني تاريخ صحه نميگذارند، برخي بدون توجه به اين مسائل و عمدتاً با گرتهبرداريهاي خام، تاريخ ديگري رقم ميزنند به نام «تاريخ شفاهي»، و با خلط «مطالعات فرهنگي»، براي آن مطالعات ميانرشتهاي قائل ميشوند و حتي در مقابل آن قائل به وجود ماهيتي ديگر به نام «تاريخ مكتوب» ميشوند كه در جاي خود نيازمند نقد و بررسي است.
توصيه اين نگارنده آن است كه دانستن و شناختن سير و تطور خاطرهنويسي جنگ، از ملزومات ماندن در اين مسير است تا همچون آن دوست گرامي در «كتاب هفته» (14 بهمن 1385)، درباره تأكيد بر روايت داستاني جنگ و از گذر مسائل زنان و بدون شناخت پيشينه چنين منشوراتي، مدعي نشويم: «سبك جديدي از خاطرهنويسي در ايران آغاز شده است كه من پايهگذار اين روش هستم.» (مأخذ)
در حالي كه از منظر اطلاعرساني كتابخانهاي و آنچنان كه نگارنده اطلاع دارد، پيش از انتشار كتابهاي حوزه جنگ ايشان، اين بهاصطلاح «سبك» در آثار بسياري بدون قصد اوليه و پيش تعريف ظهور كرده است. همچون «ساعت 6، درياچه مريوان» يادداشتهاي داستانگونه و خواندني خانم پروين نوبخت، كه حدود يكسال پس از آغاز جنگ منتشر شده است و يا آثار پرفروش نويسنده خوش ذوق، «حبيبه جعفريان» كه از سال 1378 به شكل پيايند با عنوان «نيمه پنهان ماه» منتشر شده و به الگويي در خاطرهنويسي تبديل شده است، آثاري كه همگي به زندگي زنان مرتبط با جنگ پرداخته و حتي به شكل واضح از تكنيكهاي داستان، همچون تعليق روايت بين اول شخص و سوم شخص راوي، بهره برده است و نيز از آثار متأخر كه پرداختي كاملاً داستاني دارد، ميتوان به «مردي كه خواب نميديد» خاطرات اسير آزاد شده ايراني، اسدالله خالدي نوشته داوود بختياري دانشور اشاره كرد.
اميد است براي روشمند كردن خاطرهنگاريها، با بررسيهاي عالمانه گونههاي خاطرهنويسي معاصر، موارد استفاده و ارزش استناد هر كدام از آنها براي متوليان انتشار خاطرات روشن شود تا نادانسته در دامي نيافتند كه بر خلاف اهداف ملي قدم بردارند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* اين يادداشت تحت همين عنوان ـ بچه بوديم و جنگ زود بزرگمان كرد! ـ با نگاهي به كتاب «يكشنبه آخر» و به قصد طرح برخي آسيبها و آفات حوزه خاطرهنويسي، به سفارش «كتاب هفته» و جهت چاپ در آن ارسال شد كه متأسفانه عليرغم تأكيد پياپي ما بر چاپ بدون دخل و تصرف، تحت عنوان جعلي و نامناسب «بچههاي جنگ زود بزرگ شدند» در شماره ۷۰ (28 بهمن 1385) آن نشريه، ذيل عنوان عمومي و نادرست «نقد» به چاپ رسيد (مأخذ)، كه در آن يكسوم آخر مطلب، باضافه برخي عبارات از لابلاي آن حذف و تمام تأكيدها و نقلقولهاي متن ـ گيومهها ـ برداشته شده است. در اين ميان حتي عكس تزئيني مطلب نشان از كجسليقگي ناشر دارد كه بدون توجه به وجه فرهنگي و عقيدتي جنگ تحميلي هشتساله ملت ايران، با جلوهگر كردن نظاميگري، خشونت و سختافزار جنگ محتواي فكري و توجهات پژوهشي آن را به جاي تقويت، كمرنگ كرده است. اين معضلات در نامهاي با سردبير محترم آن نشريه درميان گذاشته شده است (مأخذ).